برای زندگی

بیایید خودمان، خانواده هایمان و جهانمان را در کنار یکدیگر و با محبت بسازیم.

برای زندگی

بیایید خودمان، خانواده هایمان و جهانمان را در کنار یکدیگر و با محبت بسازیم.

برای زندگی

بسمه تعالی
می خواهیم با هم رشد کنیم. بیایید به هم کمک کنیم بهتر شویم و تابعیت بیشتری از عقل و عشق داشته باشیم تا هوس هایمان.

دیدگاه و نظراتتان را در میان بگذارید.

لطفا به سایر وبلاگ هایمان سر بزنید:
- دنیای ما (http://donyayema.blog.ir)
- برای زندگی ( http://donyayema2.blog.ir )
- علم و اندیشه (http://donyayema3.blog.ir )
- در خدمت انسان (http://mehre8.blog.ir )


آخرین نظرات
  • ۱۲ مهر ۹۵، ۲۲:۳۲ - فاطمه نظری
    :(:
  • ۲۷ شهریور ۹۵، ۱۷:۲۰ - زوج مهندس
    :)

۱ مطلب با موضوع «پدربزرگ» ثبت شده است

گرگ [1]

شرمین نادری

پنج ساله ام ، توی خانه قدیمی مادر بزرگ ایستاده ام و گرگ آمده که بخوردم . گرگم اما دندان ندارد ، دندانش مصنوعی است و عادت دارد برایم تق تق به هم بزندشان . گرگم پنجول هم ندارد و دستش همان دست تپل و خنده داری است که به زور ، روغن ماهی توی حلقم می ریزد و موهای فردارم را شانه می زند و موقع خرابکاری پشت دستی خواب بلد است . دارم به این ها فکر میکنم که می شنوم گرگ می گوید : « اگر بازبروی سراغ مجسمه های طاقچه ، خودم می خورمت ، همان طور که مادربزرگت را خوردم » بعد چاقویش را نشان می دهد ، چاقوی زشت دسته زردی که انداخته توی سبد پلاستیکی قرمز والان است که در بیاورد وتکه تکه ام کند . چشمم سیاهی می رود . دستم را می گذارم روی دلم واشک از روی گونه ام می لغزد که گرگ دستپاچه می شود .