برای زندگی

بیایید خودمان، خانواده هایمان و جهانمان را در کنار یکدیگر و با محبت بسازیم.

برای زندگی

بیایید خودمان، خانواده هایمان و جهانمان را در کنار یکدیگر و با محبت بسازیم.

برای زندگی

بسمه تعالی
می خواهیم با هم رشد کنیم. بیایید به هم کمک کنیم بهتر شویم و تابعیت بیشتری از عقل و عشق داشته باشیم تا هوس هایمان.

دیدگاه و نظراتتان را در میان بگذارید.

لطفا به سایر وبلاگ هایمان سر بزنید:
- دنیای ما (http://donyayema.blog.ir)
- برای زندگی ( http://donyayema2.blog.ir )
- علم و اندیشه (http://donyayema3.blog.ir )
- در خدمت انسان (http://mehre8.blog.ir )


آخرین نظرات
  • ۱۲ مهر ۹۵، ۲۲:۳۲ - فاطمه نظری
    :(:
  • ۲۷ شهریور ۹۵، ۱۷:۲۰ - زوج مهندس
    :)

۳ مطلب با موضوع «توجه به خانواده و کار» ثبت شده است

                                                             

چه کسی متفاوت تر از من در لبنانی که رسم بر این بود وقتی پسری در خانه آب می خواهد مادر به دخترش بگوید بلند شو برای برادرت آب بیاور! چنین چیزی در ذهن من خطور هم نمی کرد و هیچ معنایی نداشت. بابا همیشه می گفت اگر روزی  شرایط من جوری باشد که آن قدر فقیر باشم که بتوانم یکی از شما را به مدرسه بفرستم آن یک نفر حوراست نه صدری یا حمید!

من در خانه ای بزرگ می شدم که پدرم به مهمان تعارف نمی کرد خانه بیاید مگر این که قبل از آن با مادرم مشورت کرده باشد. با این کارش بارها مهمان های لبنانی اش را آزرده خاطر یا شگفت زده کرده بود. این که «برای دعوت آن ها به خانه از زنش اجازه می گیرد!»

من در خانه ای بزرگ می شدم که در آن هیچ مردی این اجازه را به خودش نمی داد کاری را که خودش می توانست بکند، از خواهرش، دخترش یا زنش بخواهد. 

یادم نمی رود! با مامان از خرید آمده بودیم


 

افتخار خدمت در خانه ی تو سرمستم می کرد. به خود می بالیدم. هیچ کس مثل من اخلاق و عادت های تو دستش نبود. روزهایی که روزه می گرفتی، غذایت یا شیر بود یا ترید در شربتی ساده. گاهی از اوقات بین افطار و سحری، فقط یک وعده را انتخاب می کردی.

آن شب هم مثل همیشه قوت لایموتی برایت کنار گذاشته بودم، حبیب خدا. دیر کردی. هر چه منتظرت شدم، نیامدی. گفتم لابد افطاری را مهمان یکی از اصحاب شده ای. هر چه بود خودم خوردم. ساعتی نگذشت که آمدی. با چند نفر از اصحاب. از یکی شان پرسیدم:

-        پیامبر افطار کجا دعوت بود؟



در تابستان سال 56 که به اتفاق خانواده آقای بهشتی به مشهد مشرف شده بودیم صبح یکی از روزها قرار بود به پارک جهت گردش و تفریح برویم و آن موقع هم خیلی عرف نبود روحانیون با زن و فرزند به پارک بروند . من زودتر آماده شده در حیاط مشغول قدم زدن بودم که زنگ خانه به صدا درآمد . در را باز کردم شهید باهنر را دیدم که سراغ آقای بهشتی را می گرفتند آقای بهشتی هم که آماده خروج از منزل بودند پس از لحظاتی دم در رسیدند . آقای باهنر پس از حال و احوال به آقای بهشتی گفتند ما با دوستانمان از جمله آقای طبسی ، آقای هاشمی نژاد و آقای خامنه ای دور هم نشسته بودیم و راجع به مسائل نهضت صحبت می کردیم که گفتند شما هم در مشهد هستید دوستان به من گفتند همین الان برو و آقای بهشتی را هم به جمع ما ملحق کن تا در حضور ایشان بحث ادامه پیدا کند و حالا هم من آمده ام و عرض می کنم که عجله کنید دوستان منتظر شما هستند . آقای بهشتی تقویمشان را از جیبشان درآوردند و با خونسردی خاصی به آقای باهنر گفتند فردا ساعت 10 صبح خوب است !