برای زندگی

بیایید خودمان، خانواده هایمان و جهانمان را در کنار یکدیگر و با محبت بسازیم.

برای زندگی

بیایید خودمان، خانواده هایمان و جهانمان را در کنار یکدیگر و با محبت بسازیم.

برای زندگی

بسمه تعالی
می خواهیم با هم رشد کنیم. بیایید به هم کمک کنیم بهتر شویم و تابعیت بیشتری از عقل و عشق داشته باشیم تا هوس هایمان.

دیدگاه و نظراتتان را در میان بگذارید.

لطفا به سایر وبلاگ هایمان سر بزنید:
- دنیای ما (http://donyayema.blog.ir)
- برای زندگی ( http://donyayema2.blog.ir )
- علم و اندیشه (http://donyayema3.blog.ir )
- در خدمت انسان (http://mehre8.blog.ir )


آخرین نظرات
  • ۱۲ مهر ۹۵، ۲۲:۳۲ - فاطمه نظری
    :(:
  • ۲۷ شهریور ۹۵، ۱۷:۲۰ - زوج مهندس
    :)

۳ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است


 

افتخار خدمت در خانه ی تو سرمستم می کرد. به خود می بالیدم. هیچ کس مثل من اخلاق و عادت های تو دستش نبود. روزهایی که روزه می گرفتی، غذایت یا شیر بود یا ترید در شربتی ساده. گاهی از اوقات بین افطار و سحری، فقط یک وعده را انتخاب می کردی.

آن شب هم مثل همیشه قوت لایموتی برایت کنار گذاشته بودم، حبیب خدا. دیر کردی. هر چه منتظرت شدم، نیامدی. گفتم لابد افطاری را مهمان یکی از اصحاب شده ای. هر چه بود خودم خوردم. ساعتی نگذشت که آمدی. با چند نفر از اصحاب. از یکی شان پرسیدم:

-        پیامبر افطار کجا دعوت بود؟

روزی پسرکی ظرف  امانتی همسایه را می شکند. مادر با جارو دنبالش می کند و بچه را محکم می زند ولی به یکی دوبار کتک زدن اکتفا نمی کند. در تمام این مدت کودک فرار نکرده و هر چند لحظه یک بار،  بیشتر به مادر می چسبد.

 همسایه ها به کودک می گویند: «خب بچه فرار کن تا مامانت آروم بشه». اما او همان جا می ماند و  کتک می خورد وگریه می کند ولی دامان مادر را رها نمی کند. پس از چند لحظه دیگر کتک نمی خورد ولی همچنان با تمام توان ، خود را به مادر می چسباند. چنان می گرید که دامان مادر حسابی خیس می شود. همسایه ها از همدیگر می پرسیدند: « چرا این بچه فرار نکرد؟»


آخر کجا می توانست برود که آغوشی مهربانتر برایش وجود داشته باشد؟!


مادر او را به آرامی در آغوش می گیرد و نوازش می کند تا گریه اش بند می آید. ولی ناگهان صدای گریه ی مادر، همه را متعجب می سازد. این بار پسرک  با نوازش صورت مادر سعی می کرد "مامانی"اش را آرام کند.

گرگ [1]

شرمین نادری

پنج ساله ام ، توی خانه قدیمی مادر بزرگ ایستاده ام و گرگ آمده که بخوردم . گرگم اما دندان ندارد ، دندانش مصنوعی است و عادت دارد برایم تق تق به هم بزندشان . گرگم پنجول هم ندارد و دستش همان دست تپل و خنده داری است که به زور ، روغن ماهی توی حلقم می ریزد و موهای فردارم را شانه می زند و موقع خرابکاری پشت دستی خواب بلد است . دارم به این ها فکر میکنم که می شنوم گرگ می گوید : « اگر بازبروی سراغ مجسمه های طاقچه ، خودم می خورمت ، همان طور که مادربزرگت را خوردم » بعد چاقویش را نشان می دهد ، چاقوی زشت دسته زردی که انداخته توی سبد پلاستیکی قرمز والان است که در بیاورد وتکه تکه ام کند . چشمم سیاهی می رود . دستم را می گذارم روی دلم واشک از روی گونه ام می لغزد که گرگ دستپاچه می شود .